داستان، نه، واقعیتی کوتاه!

چشماهش رو بست، دلش یه رویا می خواست، دستی به صورتش کشید، عین همیشه غرق اشک بود. چقدر دلش می خواست این اشک ها رو روی گونه های یکی دیگه ببینه. روی گونه های یک مادر، روی گونه هایی که نگران اما راضی اند.
یاد عروسی برادرش افتاد، وقتی خداحافظی هم عروس گریه می کرد و هم مادر عروس، ته! شادی بود ولی گریه می کردن، گریه ای که تلخ نبود، گریه ای که کمی نگرانی توش بود اما رضایت و شیرینیش به دل می نشست.
چقدر دلش می خواست مادرش یا مادر اون! یه روزی وقت خداحافظی یه همچین اشکی بریزن، چقدر دلش می خواست اونم بتونه عین برادرش آغاز زندگی مشترکش رو، پیوند با دوست داشتنی ترینش رو جشن بگیره.
اما نه، این واقعیت نیست، واقعیت فحش های مادر و سیلی پدر بود.

~ توسط 4pesar در فوریه 2, 2008.

یک پاسخ to “داستان، نه، واقعیتی کوتاه!”

  1. […] اینم مطلب قشنگی شده، خیلی هم کوتاه هستش، وقت کردید از دستش ندید […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: