تیتر بی تیتر!

  • یک دو سه، امتحان می کنیم، یک دو سه …!

  • آبتین لالا، کوئیر لالا، لینک هنر لالا، بودای سبز پوش لالا، فالش لالا، میرزا کسری لالا …
    همه لالا، ما چی کاره ایم حالا؟!

  • امشب زدم بیرون، تک و تنها، رفتم تا محله ای که دوستش دارم، می دونستم خبری نیست و اونا شبهای تاسوعا و عاشورا عزاداری دارن ولی دلم می خواست تا اونجا برم، سرم رو پایین ننداختم ولی تقریبا جلوم رو هم نگاه نکردم، تمام راه من بودم و خاطره سالهایی که این مسیر رو رفتم.
    برام مهم نیست بگن عقب افتاده ای، بگن خرافاتیی، بگن …!، بذار ملت هرچی دلشون می خواد بگن، من این شبها رو دوست دارم.

  • گفت: چته؟!
    گفتم: هیچی، مثل همیشه سرم به کار خودمه و عین یه ماشین کارم رو می کنم!
    گفت: نه، یه چیزیت هست
    گفتم: می خوایی گیر بدی؟!
    گفت: از گفتن فرار نکن، می پکی ها
    گفتم: بگم درست می شه؟!
    گفت: سبک می شی، نگی داغونت می کنه
    گفتم: پس بی خیال، وقتی برای دیگران تاثیری نداره حداقل بذار دلم خوش باشه روی یه نفر تاثیر داره

  • یکی از بچه ها یاد یکی از مطلب هام انداختم که اسمش «خوراک ماهیچه» است، بیننده های قدیمی پسر این مطلب رو خوندن و اغلب هم دوستش! دارن، بد نیست دوباره بذارمش تا هم برای خودم یادی باشه و هم اونهایی که نخوندن بتونن بخونن ( ببخشید اگر تلخه! ):

    » روبه روی آینه های باشگاه جای خوبیه برای فکر کردن.
    بازم نشسته بودم جلوی آینه ها و با خودم حرف می زدم و فکر می کردم.
    نگاهی به خودم انداختم.
    آره، ملت راست می گن، یه خورده پهن شدم، شاید به قولی یکی از دوستان پهن تر از قبل.
    دوباره نگاه کردم.
    یه لحظه با خودم گفتم: پسر بــ ـوی فـــرنــ ــد من می شی؟!
    خندم گرفت، ولی خنده ای تلخ، روزی روزگاری آرزوی اینطور اندامی رو داشتم… حالا جلوم بود، اما لذت بخش نیست.
    بیشتر نگاه کردم.
    هنوز هم پرم از چربی.
    ولی زیر لایه های چربی می شه رگه های ماهیچه رو هم دید.
    چشم هام رو بستم.
    گفتم امشب می میرم.
    بذار بمیرم، مگه چی می شه؟!
    مردم.
    تو یه چشم به هم زدن ته یه گودال بودم.
    گودالی تنگ و تاریک.
    صدای شادی میومد.
    با خودم گفت پسر دیدی آمرزیده هم هستی!
    ولی نه.
    این صدای شادی مورها بود.
    آخه امشب خوراک ماهیچه داشتند.
    نوش جانشون.
    بذار حداقل اونها کامی! بگیرند. «

  • ها ها ها…!، از بی مطلبی افتادیم به بازنشر! مطالب قدیمی

~ توسط 4pesar در ژانویه 15, 2008.

2 پاسخ to “تیتر بی تیتر!”

  1. من كه بيدارم
    مطمئن باش مورچه ها هم نميخورنت ! از بس كه …

  2. فدای جفتتون بشم . من از تبعیدی بس طولانی بر گشته ام.زیاد هم حوصله ی سر به سرت گذاشتن رو ندارم !بی مقدمه:
    شما نگهبان خفته هایین حالا.
    بمیرم واست . تو که تلویزیون نمی بینی که کلید اسرار رو ببینی . مونده ام عقل راهنماست؟؟؟؟
    در آخر نه به باز فارسیت نه نشر عربی ! از خودت لغت در می کنی مثل گلوله ؟ کسی نیست بگه آخه فرهنگستان علوم ، کسی تیر می خوره این وسط!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: