راحله ديگر جان ندارد ( پرنده خارزار )

  لینک به منبع         
تذکر: منبع غیردگرباش است

راحله ديگر جان ندارد

برف مي باريد…آسمون سفيد سفيد بود…به جز راحله ۱۱مرد ديگه هم اعدام مي شدند هرچند چهارشنبه آخر ماه نبود…اعدام مي شدند چون در ماه محرم نميشه اعدام كرد كسي رو…برادرشوهر راحله اومده بود با پدر و مادرشوهرش و خواهرش….تمام تلاشها براي صحبت كردن با برادرشوهرش راحله بي نتيجه بود…آدمي كه بويي از انسانيت نبرده….خانواده اي بودند كه پسرشون رو كشته بودند و با عجز و لابه خانواده مقتول، رضايت دادند و همين طور دو تا خانواده ديگه….

سرد سرد سرد بود هوا اين قدر كه مجبور شدم بشينم توي ماشين آيدا…برگشت خانواده شوهر راحله از محل اجراي حكم خيلي طول كشيد…وقتي اومدند از ماشين پريدم بيرون….اينقدر برادرشوهرش خونسرد بود كه فكر كردم شايد رضايت دادند…خانواده ساده و روستايي راحله هنوز حتي نمي تونستند از خانواده شوهر راحله بپرسند كه رضايت دادند يا نه؟

از شدت تعجب از اين همه خونسردي خانواده شوهر راحله پرسيدم از برادرشوهرش كه رضايت داديد؟….اصلن نفهميدم چطور شد كه دستم رو دراز كردم روي ماشين و چند گلوله بزرگ برف زدم به صورت برادرشوهرش در حالي كه گريه مي كردم و جيغ مي زدم چرا كشتيدش آدم كش هاي قاتل….

الهي بميرم راحله كلي حرف نگفته داشت كه گذاشته بود لحظه اعدام بگه…ولي بهش گفته بوديم كه بهتره به جاي اين حرفها از خانواده شوهرش بخواد كه ببخشندش….حتي نامه اش به خانواده شوهرش رو توي روزنامه هم چاپ كرديم….راحله اعدام شد و فرياد تبعيض در گلوش خشكيد…به ناهيد ميگم حالا ديگه راحله نمي تونه پشت پنجره بايسته و با ذوق بگه كه ميخواد بره زير برف و دعا بخونه براي آزادي

راحله اعدام شد بدون اين كه براي آخرين بار بتونه فرزندانش رو ببينه…فرزنداني كه در اين سه سال نديده بود…حالا ديگه راحله روستايي و ساده دل نيست كه با كارگري سلول شون، ماهي دوهزار تومان دربياره تا يك كارت تلفن بخره….

اين اشكهاي لعنتي كه بند بياد يك گزارش مي نويسم از وضعيت راحله….از وضعيت راحله، دختري كه ديگه خسته شده بود هر شب شوهرش رو با زنان ديگه اي در خونه ديده بود..از راحله سنتي كه مجبور بود از شوهرش تمكين كنه مثل يك هنرپيشه پورنو….از دختري كه ۱۵سالگي ازدواج كرده بود….از دختري كه آخرين حرفهاش در گلوش خفه شد…

هيچ وقت هيچ وقت توي عمرم اين قدر جيغ نزده بودم كه اين صبح سرد لعنتي روبروي اوين جيغ زدم و گريه كردم….اين چند روز هر وقت از راحله حرف مي زديم همه مي گفتند حتي اگه اعدام بشه راحت ميشه از اين زندگي….

پي نوشت۱: ناهيد ميگه همه شبهامون شده كابوس…من هم شايد كمتر شبي باشه كه كابوس نبينم…مريم عزيز كه الان در زندان هست ميگه همه شبهاش شده كابوس…

پي نوشت۲: دلم مي خواست امروز كه برم يك شهر دور گرم گرم…يك جايي براي چند روز فقط چند روز فراموش كردن….شايد بعد از دادگاه اين كار رو بكنم…

پي نوشت۳: راحله چون ناهيد رو بيشتر از من دوست داشت، براش يك كيف كوچيك به اندازه جاي پاسپورت قلاب بافي كرد و ناهيد انداخت گردنش…سفيد سفيد با حاشيه هاي خيلي ظريف….براي من يك خاكستري بافت كه نصفه موند…روز آخر راحله تندتند مي بافت كه تمومش كنه…و تموم نشد…. راحله كلي نخ پيچيد دور يك كاغذ تا خودم تمومش كنم….هيچ وقت نتونستم…ولي حالا دوست دارم كه وقتي بهتر شدم بدم يكي تمومش كنه….

پي نوشت۴: اين قدر بد بود اين حس استيصال و درماندگي كه ديشب شايد براي اولين بار در زندگيم نوشتم براي عزيزي كه ايكاش بود….كه چقدر به حضورش احتياج دارم…

پي نوشت۵: شروع سال نوي ميلادي بود گويا…خديجه مي گفت بيرون در اوين كه در شروع سال نوي ميلادي همه تلاش مي كنند شايد باشند و از اينجا فقط صداي ضجه و گريه مي آيد

پي نوشت۶: مخالف اعدامم….ايكاش اين مجازات لغو بشه…ايكاش

~ توسط 4pesar در ژانویه 3, 2008.

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: