بدمست‌هاي شب سال نو ومهرباني پليس ها! ( مسیح علی نژاد )

لینک به منبع         
تذکر: منبع غیردگرباش است
بدمست‌هاي شب سال نو ومهرباني پليس ها!

پليس با تمام هيبت اش خم شده است و جوانك سياهي زير دستش دارد جان مي كند، دست هاي درشتش، سر كوچك و سوخته پسرك را از دو سو محكم گرفته اند ، پسرك چنان كه گويي به پليس تعظيم كرده باشد تا كمر در برابر قامت نيمه خميده پليس انگليسي خم شده است اما هيچ تقلا و تلاشي نمي‌كند تا سرش را از ميان دست هاي پليس موبور نجات دهد.

اين سو و آن سو خوانده بودم وبسيار شنيده بودم كه نژاد پرستي هنوز در لايه هايي از جوامع غربي بيداد مي كند ، فيلم آمريكايي » تصادف» را هم به تازگي ديده بودم و دقايقي قبل تر نيز به صف شدن پسرك هاي سياه پوست در برابر پليس هاي سفيدپوست انگليسي را ديده بودم كه تنها تفتيش شدگان جمعيت عظيم ميدان » ترافالگار اسكوار» لندن بودند و اين همه كافي بود كه صحنه پبش رو را تاب نياورم و به آني خود را مهياي فريادي سازم كه امشب چه شب سياهيست براي پسرك هاي سياه لندن. مگر تفاوت شان با جوانك هاي سفيد چيست كه موبورها خوش خوشان شان مي شود زور و بازوي پليسي به رخ هيكل استخواني آنها بكشند؟

در گير گير و دار رام و آرام كردن خودم بودم و هنوز رگ برخاسته پيشاني و گردن به رخ پليس ها نكشيدم كه دست پليس ديگري بر شانه هاي لاغر پسر بچه سياه پوست فرود آمد، ديگر وقت اش بود كه از تاريكي شب نترسم و دلم را قرص همراهي همراهانم كنم و حداقل يك فرياد كوچك بزنم.

تنها يك قدم به جلو كافيست تا از بوي گند برخاسته از حلقه پليس ها و پسرها ، ده قدم عقب بگذارم. همان پليس هايي كه ساعت ها جيب سياه ها را در ميدان مي گشتند تا مبادا ترقه و تخته و چه مي دانم ابزار آلات آتش بازي و انفجاري با خود به همراه آورده باشند، حالا درست پس از پايان آتش بازي بزرگ در » لندن آي»، باز هم ايفاي وظيفه مي كنند.

يكي با دستهاي بزرگ اش سر ريز و بي موي پسرك را گرفته تا پسرك، بي هراس از تلو تلو خوردن و پرت شدن، با خيالي آسوده و متعادل، درست جلوي پاي «پليس» ، حاصل تمام آن آب شنگولي هايي را كه بالا زده، بالا بياورد و پليس ديگري با تمام هيبت و هيمنه اش، شانه هاي لاغر پسر سياه را مي مالد. پليس در خدمت سياه‌مست هاي شب سال نو است تا هرچقدر كه دلشان مي خواهد بالا بياورند و ظاهرا هيچ نيازي به نگاههاي حقوق بشر دوستانه من! و رگ غيرت ما نبود. همه چيز سرجايش است و تازه راه  امن تر مي شود از عربده هاي مستانه اي كه هنوز به آن عادت نكرده ام و مي هراسم..

شب سال نوي ميلادي ، لندن زير پاي مردمش مي لرزيد، دل هيچ كس اما نمي لرزيد از هراس اينكه مبادا كسي درست جلوي پاي كودك يا پيري ترقه اي منفجر سازد براي آنكه دمي بخندد. دولت دقيقه اي صد هزار پوند براي آتش بازي بزرگ در مركز شهر هزينه كرد تا اهالي مست لندن را در شبي اعجاب انگيز ميزبان باشد . دولتي كه دست به جيب خودش مي‌كند تا بزمي بزرگ بيافريند اين حق را هم به خودش مي دهد كه دست به جيب مردم كند تا ابزار بزم خطرناك از آن بيرون بكشد و تند و تند جريمه بنويسد اما دولتي كه دست به جيب خودش نمي برد تا بزمي ساده بيافريند آيا اين حق را دارد كه دست به جيب مردمش ببرد و آنگاه براي كوچكترين ابزار جرم! بزرگترين جريمه را حواله شان سازد ؟

بگذريم ! به همراهان ديشبم در همان ميداني كه ملتي يكپارچه مست آرامش و رقص وآواز و پايكوبي بودند قول دادم عينك مقايسه از چشم بردارم . همه زورم را زدم كه در اين مطلب كوتاه نيز بي مقايسه بنويسم تا حال كسي را زار نكنم اما اين حق را دارم كه مطلبم را تقديم كنم به كودكان و شايد برادران و خواهران همان اراذل و اوباشي كه چندي پيش اعدام، پايان زندگي آنان بود و آغاز بد مستي بازماندگانشان. باشد كه ماندگان شان، شب عيد، بي‌هوا به خيابان نيايند به خيال آنكه كسي مستي و ويراني شان را تاب آورد و شانه هايشان را بمالد يا آنكه وهم برشان دارد كه كساني  به جز باتوم‌زدن و تفتيش كردن و لگد زدن صندلي زير پاي اراذل و اوباش پاي چوبه دار، گاهي مهرباني هم بلدند!

~ توسط 4pesar در ژانویه 2, 2008.

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: