ناهار از منزل ( وبلاگ نگاه دیگر نگاه ما )

لینک به منبع       
تذکر: منبع غیردگرباش است

رييس‌جمهور كشورمان حقوق رياست‌جمهوري براي سفر نمي‌گيرد و حتي ناهار خود را نيز از منزل مي‌آورد. (آيت‌الله خزعلي، دبيركل بنياد بين‌المللي غدير، در جشن عيد غدير دانشكده الهيات و معارف دانشگاه تهران)

از دفترچه خاطرات رئیس‌جمهور:

شنبه: با دو ساعت تاخیر به افتتاحیه کارخانه شکولات رسیدیم. ماشین ریاست‌جمهوری دیر کرده‌بود. امروز که مطابق معمول ماشین را با راننده فرستادیم منزل ناهارمان را بیاورند، ماشین دیر کرد. ظاهرا نیم ساعتی معطل شده‌بودند تا حاج‌خانم «پیتزای قورمه‌سبزی»ش جا بیافتد. امان از این برنامه‌های آشپزی تلویزیون که چیز‌های عجیب غریب یاد زن و بچه مردم می‌دهند. یادم باشد به رئیس تلویزیون یک تذکر رسمی بدهم. ناهار نیامده به مسئول تشریفات گفتم بپریم برویم سه سوت کارخانه را افتتاح کنیم برگردیم برای ناهار گفت «نمی‌شود، هر چهارتا محافظ شما را فرستاده‌ام برای آوردن قابلمه غذای‌تان. باید صبر کنیم تا برگردند». امان از این تشریفات زائد. من هی می‌گویم بابا دوتا محافظ برای آوردن قابلمه غذای روزانه من از نارمک تا خیابان پاستور کافی است ولی مسئولین امر می‌گویند که «قوانین اجازه نمی‌دهند که امور بدون تعداد کافی محافظ انجام شوند». من چکار کنم؟ بعنوان رئیس جمهور مملکت ناچارم تابع «قانون» باشم.

یک‌شنبه: نمی‌دانم کدام شیرپاک‌ خورده‌ای یاد این رئیس‌جمهور روسیه داده که در ایران غذائی هست بنام «زرشک پلو با مرغ». امروز که آمده‌‌بود به اجلاس کشورهای حاشیه دریای مازنداران، در جواب هر سوالی که از او می‌کردم می‌گفت «زرشک … با چی‌چی؟» من هم هی ناچار بودم برایش تکرار کنم «زرشک پلو با مرغ». هرچه درباره سهم ایران در دریای مازنداران از او پرسیدم با خنده گفت «زرشک…». آخرش عصبانی شدم. به حاج‌خانم گفتم برای شام «زرشک‌ پلو با مرغ» بپزد تا پوز این مردک را بزنم. حیف که ریش‌مان گیر است در نیروگاه و غنی‌سازی و بمب و هواپیما و موشک خری و این حرف‌ها. مردک زرشک‌پلو را با ملچ و ملوچ خورد و بعد از جیبش یک شیشه کوفتی درآورد و در دوغ ریخت و به سلامتی‌ ما بالا رفت. بدبخت مسلمین که «اتم» ام‌القرای‌شان گیر این مردک نجسی‌خور است. بعدش هم رویش را به من کرد و گفت «شاما می‌خواهید ما روس‌ها به شاما در جانگ عالیه آمپریالیسم آمریکا کوماک کونیم؟» من با خوشحالی به او گفتم «بله، البته». او هم نه گذاشت و نه برداشت زد زیر خنده و گفت «زرشک… با پالو و مُرخ». کوفتی لااقل اسم آنچه را که توی شکمش ریخته نمی‌تواند درست تلفظ کند.

دوشنبه: این حاج‌خانم ماشاءالله هزار ماشاءالله غذا که درست می‌کند آدم بعد بیست‌سال زندگی مشترک باز هم می‌خواهد هی بخورد. امروز صبح زود پاشد قیمه درست کرد از آن قمیه‌ نذری‌هائی که من عاشقش هستم. پیچیدش توی بقچه دادش دست ما. تا آمدیم دفتر ریاست جمهوری نصف آب خورشتش ریخته‌بود به دستمال دور قابلمه و از آنجا نشت کرده‌ بود روی کت و شلوارمان بسکه این خیابان‌ها چاله چوله دارند. وقت نبود تمیزش کنم. همانطوری سفیر «گامباساکا» را بحضور پذیرفتم. کلی اسباب خنده بنده‌خدا شدم. چه خوب که این خورشت قیمه باعث خنده دل یک مسلمان شد. یک فاتحه خواندم به روح پدر و مادر حاج‌خانم که فرزندشان باعث شادی و قهقه یک مسلمان شده. مردک هی اصرار داشت که شلوارم را دربیاورم و با هم بشوریمش. راستش ترسیدم. کسی چه می‌داند قصد این غول‌بیابونی از چنین پیش‌نهادی چه بود؟ قبول نکردم. ماشین را فرستادم منزل یک دست کت و شلوار دیگر برایم آورد. بعدش لباس کثیف را گذاشتم توی یک نایلون فرستادم با همان ماشین ریاست‌جمهوری برای حاج‌خانم تا بشوردش و بیاندازدش روی بند خشک شود برای فردا که باید بروم ونزوئلا.

سه‌شنبه: بوی باقالی‌پلوی حاج‌خانم هوش از سر همه در هواپیما برده‌بود. کلی هم زعفران و مخلفات به آن زده‌بود. غلامحسین‌خان می‌گفت تا قبل از ناهار حتما به قابلمه‌ من ناخنک خواهد زد. به‌شوخی بهش گفتم مگر شهر هرت است می‌دهم بعنوان تروریست‌ هوائی از این بالا بیاندازندت پائین. فاطی‌خانم «کله‌پاچه» همراهش کرده است. آن اوائل که با هواپیمای همگانی این‌ طرف و آن طرف می‌رفتم یک‌بار نزدیک بود از پرواز جا بمانم. مامور گشتن اثاثیه گفت که نمی‌توانم قابلمه «قورمه‌سبزی» ناهارم را با خودم داخل هواپیما ببرم. کلی وقت داشتم با او کلنجار می‌رفتم. خدائی بود که این هواپیمای دست‌دوم سلطان برونئی برای اسلام و مسلمین جور شد و توانستیم با خیال راحت غذای‌مان را از منزل بیاوریم تا به بودجه بیت‌المال مسلمانان فشار نیاید. تا خود ونزوئلا همراهان در کف باقالی‌پلوی ما مانده‌بودند.

چهارشنبه: امان از این بی‌نظمی. رئیس سازمان هواپیمائی کشور به همراه وزیر راه را باید «بیاستعفایم». یک ذره نظم در کارشان نیست. دیشب به محض رسیدن به ونزوئلا خواستم هواپیما را پس بفرستم تهران تا ناهار امروز من و هیئت همراه را از خانه‌های‌مان در تهران بیاورد یک وقت ما اینجا ناچار نشویم از پول مردم بیچاره دهات دور افتاده کشور خرج غذای‌مان کنیم. خلبان گفت که پرواز طولانی بوده و هواپیما باید هفت هشت ده ساعتی خاموش شود و قطعاتش بررسی گردند. به همین راحتی ما نزدیک بود اینجا بدون غذا بشویم. چه کنیم چه نکنیم که ناگهان با ایده «لیدرشیپی» خودمان به این فکر افتادیم که غلامحسین‌خان و دیگران را صبح زود بفرستیم بازار «کاراکاس» تا مواد اولیه «آش رشته» را بخرند و بیاورند. حدود ساعت یازده بود که برگشت. پدرسوخته‌ها یک بسته رشته‌آش را با وی هفتصد و پنجاه و شش دلار آمریکا حساب کرده‌بودند. در هر حال آستین‌ها را بالازدم و تا ساعت دو بعد از ظهر یک آش رشته‌ای درست کردم که بیا و ببین. از همان حیاط هتل که دیگ گذاشته بودیم و هیئتی آش درست کرده‌بودیم یک قابلمه کشیدم دادم یک راست بردند برای «هوگو»خان عزیز. عصر که من را دید گفت محمود این چه غذائی بود؟ من عاشقش شدم. گفتم ما اینیم دیگه. پرسید دیگر چه غذاهای ایرانی‌ای درست می‌کنی؟ گفتم «آش شلم شوربا» و «چغور بغور»، من ناسلامتی رئیس‌جمهورم ها، «رشته» که چیزی نیست، تخصصم «شلم شوربا» است. قرار شد برای شب و ضیافت شام من خودم بروم داخل آشپزخانه کاخ ریاست‌جمهوری ونزوئلا و برای هیئت ایرانی و خارجی «شلم‌شوربا» درست کنم. این سفر هم وقتی برای مذاکره نبود از بس گرفتار بودیم.

پنج‌شنبه: مستقیما به «چین» پرواز کردیم از «ونزوئلا». خیلی خسته‌کننده بود. در ملاقات با رئیس‌جمهور چین به او گفتم که ما در کشورمان غذائی داریم بنام «ته چین». به او گفتم «د نیم آو دیس فود ایز «اند آو چین»». باورش نمی‌شد. قول دادم سه سوت نشانش بدهم. زنگ زدم حاج‌خانم سفارش ته‌چین دادم. با یک هواپیمای فوکر سه‌تا قابلمه پر ته‌چین فرستاد. خداخیرش بدهد. این از آن زن‌ها نیست که یک تخم‌مرغ هم نتوانند بپزند. از هر انگشتش هزارتا هنر می‌ریزد. رئیس‌جمهور چین دهانش بازمانده بود. باورش نمی‌شد. به سفارت چین در تهران جلوی خودم تلفن زد و به ایشان دستور داد که طریقه پخت «ته چین» را از حاج‌خانم بپرسند. خدا را شکر که دستپخت حاج‌خانم توانست پشتیبانی چین از حقوق حقه ملت ایران را تضمین کند.

جمعه: این رئیس‌جمهور «زومبالای علیا» خیلی آدم باحالی است. کلی گفتیم و خندیدیم. حاج‌خانم برای ناهارمان «آبگوشت» داد با «کشک و بادمجان». یادداشت گذاشته بود که «محمود، نکند به آبگوشت این یارو سیاهه ناخنک بزنی‌ها. تو همان کشک و بادمجانت را بخور. آقا مرتضی این‌بار گوشت یک کم مانده داشت، گرفتم برای این یارو سیاه برزنگیه غذا درست کنم. عصر که داری برمی‌گردی، ضمن اینکه از آقا مرتضی درباره اوضاع اقتصادی کشور می‌پرسی، پول گوشت را هم با او حساب کن». خلاصه آبگوشت را گذاشتیم جلوی یارو و خودمان مشغول خوردن کشک و بادمجان با نان لواش شدیم. بدبخت تعجب کرده‌بود از لقمه‌گرفتن ما. به من ماست تعارف کرد. عذرخواهی کردم که از بالا بالا ها من را از خوردن
«ماست» منع کرده‌اند.

~ توسط 4pesar در دسامبر 26, 2007.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: