تنفر

خیلی وقتها از خودم می پسرم به عنوان یک گـــ ـی چرا باید از یه لــ ـزبـــیـ ــن خوشم بیاد، باهاش همکاری کنم، بهش احترام بذارم و ..!
از زن ها نفرت دارم، گاهی به دلایلی نفرتم بیشتر و بیشتر می شه، چند روزیه حالم خوش نیست. دیشب تا مرز جنون رفتم، دنبال یه چیز تیز، یا یه عدد برای نبودن ..!
اما نشد، مثل همیشه ترسیدم.
زدم بیرون از خونه، شاید باشگاه رفتن کمکم می کرد، شاید، با یکی از دوست ها قرار باشگاه داشتم اما خیلی زودتر از وقت قرار زده بودم بیرون، دلم می خواست هرچی زن سر راهم می بینم خفه کنم، له کنم، رسیدم سر خیابون، یه پیرزن می خواست بره اون دست، دلم سوخت!، بی اراده بهش گفتم: مادر! دست از آستینم بگیر تا با هم بریم اون دست
نمی دونم چرا این پیش اومد ولی اون ور خیابون که رسیدیم و وقتی داشت تشکر می کرد و دعا انگار خدا بود داشت بهم می گفت نمی شه نفرت رو تعمیم داد، عام گفت.
برگشتم به جمله خودم، دیدم به پیر زن گفتم دست از آستینم بگیر، نگفتم مادر دستم رو بگیر، حس نجاست داره جمله ام، حس نجاست.
دلم می خواست اینها رو دیشب بنویسم، دلم می خواست دیشب با کسی حرف بزنم، ولی عادت ندارم وقتی عصبانیم چیز زیادی بگم، یا قاطی می کنم و گند می زنم به همه چی ( که زدم ) یا خاموش می مونم و می ریزم تو خودم ( که ریختم )، امروز بهترم، و می دونم دیشب بدتر هم می شد اگر اون تیزبر رو فشار می دادم، اگر …
( کامنت های این پست رو می بندم، این رو فقط برای خودم، برای فردا نوشتم که یادم باشه خوشی زده زیر دلم! )

~ توسط 4pesar در نوامبر 13, 2007.

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: